نگاهت آنچنان سرد است / که سرما بی خیالم شد


صدایت لرزش درد است/ که درمان بی خیالم شد


نمی دانم چه شد رفتی/ ولی انگار آرامی


منم خواهان این هستم/ اگر اینطور آرامی


سراپا محو انشایم/ همان انشاء تکلیفم

ولی آغاز آن گنگ است/چرا این است تکلیفم

غبار از چهره ام بردار/ من اینجا اول کارم


رها کردم دو دستت را / بود این آخر کارم

دارم سرگیجه می گیرم / دراین دنیای پوشالی

به دانبال کدام عشقم/تو این احوال پوشالی


به جایی که به من دادی / هنوزم چشم در راهم


گهی یادی زماهم کن/بدان من چشم در ارهم


†ɢα'§ :
دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٢ ٩:٠٤ ‎ق.ظ |- حسین وردی -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§