1391 سال از ایام شمسی می گذرد و ما هنوز ....

یکسال گذشت ولی هنوز مشکلات جوان ها و همه مردم همان مشکلات گذشته است و ما اندرخم همان جاده هستیم و می لنگیم.

اینقدر از یکنواختی خسته شده ایم که حتی بهار هم نمی تواند آن را تازه و نو کند .

کلمه عشق دیگر رنگ و بویش را از دست داده و تنها از آن سه حرف باقی مانده است که به علل گوناگون از گفتن آن معذور هستیم.

دید و بازدید های عید  را که نگو اصلا دیگر معنی ندارد، بچه ها هم حتی برای گرفتن عیدی ذوقی ندارند و ...

بمیرم برای ماهی ها که بخاطر مشتی آدم زندانی و ضعیف ؛ مجبورند حبس در شیشه هایی شوند که نفس کشیدن در آنها در کنار انسان ها سخت تر از مردن نیست.

چگونه بخوانم حرف های دختر هایی را که به دلایل تهمت ،نا مهربانی و... اسیر دست شیطان صفت هایی شده اند که بجز ... از حیوان بودن چیزی به ارث نبرده اند

چطور بنویسم از خاطرات شهدایی که حال رویاهایشان واقعا رویا شده است و خونشان شرابی برای مست کردن عده ای که حتی نمی توانند بنویسند شهید.

چگونه پخش کنم صداهایی که با عشق برای دوستانشان خواندند ولی حال که مرده اند یادشان افتاده اند.

و...

عید سال 91 و بعد 92 و بعد ... و در آخر عیدی که سر به خاک نهاده ایم و اینبار زنده ایم


†ɢα'§ :
پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳٩۱ ٢:٢٧ ‎ب.ظ |- حسین وردی -| نظرات ()

ϰ-†нêmê§