داستان یک تابستان

نظر یک دختر و پسر تهرونی درباره تابستان،شاید جالب باشد نمی دانم!

 

پسر/هر چه از تابستان بیشتر می گذرد انسان دلش می خواهد بیشتر به خیابان ها برود وگشت و گذار کند چون گرمای هواستو هزار سرگرمی.

دختر/ای وای دوباره تابستون اومد ،آدم جرات نداره تو خیابونا راه بره.

پ/درسته که گرمای تابستون فیلو از پا در میاره اما چنان نوری به چشمای آدمی می ده که تا یک سال چشمامون خودش خورشید میشه.

د/کدوم فروشگاه برم مانتو وشال بخرم که خنک باشه (کاشکی می شد...)

پ/ برم یه خط رند با یه سری لباس فشن بخرم که الان دیگه فصل استفاده از موبایله و مد ،خب دیگه خدا رو شکر تابستون نزدیکه

د/ اگه گشت ارشاد نبود می دونستم چیکار کنم...

پ/ اگه گشت ارشاد نبود همه با مانتو های تنگ و نازک بدن نما میومدن بیرون ،تازه شال هاشونم نازک بود و اونوقت اگه موهاشونم های لایت می کردن که نگو و نپرس...

د/ ای بابا دوباره مامان میگه اینو نپوش تنگه همه جونت پیداست ،آخه یکی نیست بگه کی به جون ما کار داره

پ/ بذار یه برنامه ریزی درست برا ساعتای تابستونم بکنم، اینطوری بهتره!

د/دیگه داره حوصلم سر میره، دوست دارم آزاد باشم ،آخه بکی بگم ،یکی نیست بگه اصلا دوست دارم لخت برم تو خیابون به کسی چه مربوطه

پ/ اگه اینجا خارج بود و آ‍زادی وجود داشت می دونستم چیکار کنم !

د/ اگه اینجا خارج بود و این همه گیر تو کار نبود با یه دامن و تاپ خوش رنگ می رفتم حالشو می کردم ، آخه اینم شد زندگی !

پ/وایسا ببینم اون موقع باید چیکار می کردیم تا حال کنیم؟

د/ یکی نیست بگه چرا خودتون به اسم هنر حالای طولانی بکنید حالا که ما هنرمند نیستیم حال نکنیم ،ظلم از این بالاتر؟

پ/ولش کن همینجا خوبه ،فقط کاشکی ما هم هنرمند بودیم!

...

 

 

/ 0 نظر / 11 بازدید